تبليغاتX
جرعه وصال
این وبلاگ هک شد.



http://uploadtak.com/images/5zkerojh58lou8myiew.jpg



آدرس ما

www.hacker1997.blogfa.com






اگر شما دوستان عزیز  انتقادی از این وبلاگ دارید

بنده با جون و دل می پذیرم

در این مدت منتظر نظرات دلگرم کننده شما دوستان عزیز هستم


این وبلاگ هایی را که نام می برم ، بسیار مدیران خوب و متدبر دارند

دوستانی خوب و ارزشمند هستند

ازشون واقعاً تشکر می کنم



http://ramezan114.blogfa.com

وبلاگ داداش با وفام آقا حامد

http://www.17salegi.blogfa.com

دوست بسیار ارزشمندم آقا محمد مدیر متدبر وبلاگ 17 سالگی

http://www.hese-man-be2.blogfa.com

داداش مرتضی بسیار محترم

http://www.basijbabasirat.blogfa.com

بصیرت وبلاگی پرمحتوا

http://www.reyhane450.blogfa.com

او شمع و من پروانه

http://www.khodadost.blogfa.com

وبلاگ پرمحتوای خدادوست

http://www.negarestaneiran.blogfa.com

فرهنگ جبهه

http://www.mazhabi124.blogfa.com

به خدا نگوئید مشکلی بزرگ دارم

http://hejab14.blogfa.com

حجاب و عفاف

http://www.khatshekan22.blogfa.com

خط شکن

http://yaskabodegomshode.blogfa.com

شمیم عشق

 

http://www.sokut64.blogfa.com

وبلاگ در اشتیاق مهدی (عج)

 



و...

دیگر وبلاگ هایی که نام نبردم

بسیار محترم هستند


 


نصیحت های شیطان

 

فصل اول : پیرامون کلمۀ شیطان

 

کلمه ی شیطان از ماده « شَطَن » و « شاطَنَ » گرفته شده است و هر دویی این کلمات به معنای پلید ، خبیث ف موجود سرکش ، پست ، متمرد ، و نافرمان به کار برده می شود . کلمه ی شیطان هم چنین به معناهای : شرارت کننده یاغی ، طاغی و طغیان گر ، بدذات ، منحرف کننده ، هلاک شونده و ... آمده است

این معانی ذکر شده ، در وجود انسان باشد یا جن ، در چهاپایان باشد و یا در وحوش ، در هر موجودی از موجودات خداوند که باشد از مصادیق آشکار شیطان می باشد .

سوال – آیا نام شیطان ، قبل از رانده شدن هم شیطان بود ؟

خداوند از اول خلقت ف اورا شیطان نیافریده بود ، بلکه او هم موجودی از موجودات خداوند بود که راز آفرینش او هم مانند بقیه ی موجودات چیزی نبود جز عبادت و پرستش خداوند ، همچنانکه خداوند در قرآن کریم فرموده است : « و ما خَلَقتُ الجِنَّ و الاِنسَ اِلاّ لِیَعبدونَ » « سوره الذاریات ، آیه ی 56 »

ترجمه : و ما جن و انس را خلق نکردیم ، مگر برای پزستش نمودن و عبادت کردن

بنابر روایتی ، حدیثی طولانی از امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب (ع) نقل شده است که : از آن حضرت سوال شده که نام ابلیس در میان فرشتگان { قبل از رانده شدن از درگاه الهی } چه بود ؟ آن حضرت در جواب فرمود : حارث بود . « عیون اخبار الرضا (ع) »

با توجه به حدیثی که از امیرالمؤمنین علی (ع) خواندیم ، از ابتدای خلقت ابلیس  ، نام او شیطان نبود و هنگامی که او از دستور خداوند متعال سرپیچی و طغیان کرد و از درگاه الهی رانده شد، شیطان نامیده شد.


 







بسم الله الرحمن الرحیم


با سلام خدمت شما دوستان عزیز و محترم

بعد از اتمام نوشتن داستان « ... و آن که دیرتر آمد » و آنلاین نبودن مدتی کوتاه

قصد کردم که کتابی به نام « نصیحت های شیطان » را شروع به نوشتم بکنم

این کتاب شامل دو بخش است

که بخش اول شناخت شیطان ک شامل 30 فصل که موضوعات آن عبارتند از :

1 - پیرامون کلمۀ « شیطان »

2 - شغل و کار شیطان ، قبل رانده شدن

3 - خاک برداشتن از زمین

4 - خبر رانده شدن یکی از ملائک و نفرین و لعنت شیطان به خودش

و .......


و بخش دوم نصیحت های شیطان که شامل 5 فصل که عبارتند از :

1 - نصیحت های شیطان

2 - حضرت یحیی و شیطان

3 - مردم در نزد شیطان سه گروهند

4 - شیطان دامهای خود را به یحیی نشان داد

5 - شیطان ، دلّال بازار

و....

که انشاء الله توفیق نوشتن این داستان را داشته باشم

و انشاء الله بتوانم شیطان را عصبانی کنم

در صورت شروع نوشتن حتماً دوستانم را خبر می کنم

التماس دعا

محتاجیم به دعا


www.kqa.blogfa.com
طرح سراسری ختم قرآن کریم
www.vesalequran.blogfa.com

بخش (6)

 

از سرمایه ای که پدرم داده بود و پولی که خودم جمع کرده بودم ، حیواناتی خریده و آن را به مسافرین و زواری که از حلّه به کاظمین و سامرا می رفتند ، کرایه می دادم و خود هم ناچار همراهشان می رفتم  .

بعضی از مسافرین به خصوص تجار و آن ها که دستشان به دهنشان می رسید ، فکر می کردند که مرا هم همراه حیواناتم اجاره کرده اند . امر و نهی می کردند و از پول کرایه کم می گذاشتند و خلاصه حسابی حرصم می دادند .

یادم است یه روز از کاظمین برگشته بودم . مسافرانم تجاری بودند که از کاظمین مال التجاره به حلّه می آوردند . چز اینکه مثل نوکر با من رفتار می کردند ، بیش از اندازه بار حیواناتم کرده بودند ، طوری که آن ها را از نفس انداختند . دست آخر هم ار آنچه طی کرده بودیم ، کمتر پرداختند و این باعث دعوا شد ، اما هرچه جوش زدم و داد و فریاد راه انداختم فایده نکرد . رئیس کاروان گفت : « همین است که هست . یک دینار هم بیشتر نمی دهیم . »

من هم وقتی دیدم در افتادن با آن ها بی فایده است ، از خستگی روی سکو نشستم . دهانم از خشم کف کرده بود و بدتر از آن ، جانم آتش گرفته بود . شترهایم نالان و خسته روی زمین ولو شده بودند و اسب هایم از نفس افتاده بودند . دستار از سر باز کردم و عرق سر و صورتم را خشک کردم . چشمم به لباس سفیدی افتاد که کنارم آرام موج می خورد . سر بلند کردم ، مردی بود لاغر اندام و بلند قامت با موها و ریش قهوه ای و تبسمی بر لب که مرا تا حدودی آرام کرد .

گفت : « شما محمود فارسی هستید ؟ شنیده ام حیوان کرایه می دهید . »

گفتم : « من محمود فارسی هستم ، اما حیوان کرایه نمی دهم . مسافرین قبلی چنان بلایی به سرم آورده اند که دیگر قید این کار رو زده ام . بروید سراغ کسی دیگر . »

با مهربانی گفت : « آخر همه که محمود فارسی نمی شوند که در کمترین زمان مارا به سمرا برسانند . »

داغ دلم تازه شد . گفتم : « بله دیگه ، ما این طور رسیدگی می کنیم ، آنوقت زوار حق ما رو می خورند . »

خندید . دندانهایش مثل مروارید سفید بود . گفت : « که آدم با آدم فرق می کند. ما چند نفر زوار شیعه هستیم که می خواهیم زودتر برویم . پول کرایه ات را هم پیش می دهیم ، به هر قیمتی که خودت تعیین کنی . حالا برادری کن و جواب رد نده . »

صدایش چنان دلنشین بود که خلق تنگم ر باز کرد . گفتم : « فعلا که حیواناتم خسته اند . فردا آن ها را به کنار چشمه می برم . بایید آن جا تا جواب بدهم که می آیم را نه . »

گفت : « خدا خیرت بدهد .» و راه افتاد . باد در عبایش افتاده بود و موج بر میداشت .

سخت ترین کارها بردن حیوانات به کنار چشمه و قشو کردن آن ها ست .

مشکل به درون آب میروند و وقتی رفتند ، دیگر از آب دل نمی کنند . بخصوص شتر نر و چموشی داشتم که تا چشمش به آب می افتاد ، شروع می کرد به لگد پرانی و گاز گرفتن گرفتار آن شتر بودم . هر کاری می کردم به درون آب نمی رفت . دفعۀ قبل هم نتوانستم او را توی آب بفرستم . تمام تنش پر از کنه وجانور شده بود  . با چوپ می زدمش . خرناس می کشید و دندان هایش را نشان می داد . نوازشش می کردم ، خیره سری می کرد و لگد می پراند . آن قدر ذله ام کرد که شروع به فریاد زدن و ناسزا گفتن . صدایی گفت : « چرا به حیوان خدا ناسزا می گویی ؟ »

همان مرد دیروز بود با مردی دیگر که کوتاه تر بود و عمامه ای سبز بر سر داشت . گفتم : « از دست این حیوان کلافه شده ام . هر کاری می کنم به درون آب نمی رود . می ترسم جانورهای تنش به حیوانات دیگر سرایت کند . »

مرد در حالی که آستین هایش را بالا می زد ، گفت : « حق داری . هم خودت خسته ای هم این زبان بسته ها . دست تنها سخت است . ما کمکت می کنیم . »

گفتم : « نه لازم نیست . شما چرا زحمت بکشید برادر ؟ اسمتان را هم نمی دانم . »

گفت : « من جعفر بن خالد هستم ، این هم برادرم محمد بن یاسر است . زحمتی هم نیست . ما اگر به داد برادر مسلمانمان نرسیم پس مسلمانی به چه درد می خورد ؟ ( همین جمله سبز رنگ در قرآن آمده است )

جلو آمد و با یک حرکت ، دهنۀ شترم را گرفت . حیوان سرعقب کشید و لجاجت کرد . اما جعفر شروع کرد با حیوان صحبت کردن ، طوری که انگار با آدم حرف می زند . به همین شیوه او را آرام آرام به طرف آب برد . برادرش محمد هم وارد شد و شروع کرد بر تن حیواناتم دست کشیدن و قشو کردن . درست انگار حیوان خودش را تمیز می کند . شتر نر باز هم سرش را پس می کشید ، اما آن مقاومت سابق را نداشت . جعفر ناچار شد تا کمر توی آب برود . شتر همراش رفت . و شروع کرد به ذوق کردن و پوزه و سر و گردنش را در آب فرو بردن . خندیدم و گفتم : « مثل اینکه جعفر آقا این حیوان قسمت خودتان است و عوض تشکر خودش شما را تا سامرا می برد . »

محمد گفت : « پس الحمدالله موافقت کردید ؟ »

گفتم : « تا حالا در خدمت ارباب ها بودم . حالا خدمت برادر هایم را می کنم . »

قرار گذاشتیم دو روز بعد حرکت کنیم . هرچه کردم که مثل سایرین نیمی از کرایه را پیش بگیرم و نیم دیگر را بعد از رسیدن به مقصد ، زیر بار نرفتند و کرایه ام را پیشاپیش پرداختند . از خوشی سر از پا نمی شناختم . دلیلش را هم نمی دانستم.البته به خاطر خوش حسابی و خوش خلقی شان نبود.به نظرم مؤمن واقعی می آمدند. و من سال ها بود با چنین مردانی نشست و برخاست نکرده بودم . دین و ایمان من فقط در نماز خواندن و روزه گرفتن حلاصه می شد ، آن هم فقط از ترس قیامت و آتش جهنم .

چهارده نفر بودند و من جلو دارشان بودم . هروقت بر می گشتم و به صورت یکی از آنها نگاه می کردم چنان تبسم مخلصانه و مهربانی می کرد که شرمنده می شدم .

جفر سوار همان شتر نر بد قلق بود که حالا با آرامش پیش می رفت . ظهر به واحه ای رسیدیم و توقف کردیم تا نماز بخوانیم و لقمه نانی بخوریم.تا به خود بجنبم آن ها شتر ها را نشانده بودند  و این وظیفه من بود نه آنها.

نمازشان را به جماعت خواندند و من به فُرادا . طبق عادت گوشه ای نشستم و بقچۀ نان و خرمایم را باز کردم. اولین لقمه را به دهان گذاشتم ، چشمم به آن ها افتاد که دور سفره شان نشسته اند و بی آنکه دست به غذا ببرند خیرۀ من اند .

گفتم : « بفرمایید . غذایتان را بخورید . »

 

مسن ترین آن ها نامش سیاح بود ، گفت : « چه معنی دارد آن جا تنها نشسته ای و غذا می خوری ؟ خدا گواه است اگر نیایی کنار سفرۀ ما بنشینی ، دست به غذا نمی بریم . »

محمد سرک کشید و گفت : « ببینم چه می خوری ؟ نکند غذایت از خوراک ما رنگین تر است ؟ »

خجالت کشیدم . سفرۀ نان و خرمایم را برداشتم و کنار آن ها نشستم . خوراکشان مثل من نان و خرما بود ، منتها خرمای آن ها رطب بود و خرمای من خارک . به یاد ندارم در هیچ سفره ای غذا آنقدر به من مزه داده باشد . حرف ها و شوخی های شیرینی می کردند و با من درست مثل یکی از خودشان رفتار می کردند . بعد از غذا نوشیدنی گوارایی به نام چای گرداندند که خستگی را از تنم به در کرد . دوباره راه افتادیم ، اما من دلم می خواست این سفر هیچ وقت تمام نشود و من از دیدن آن صورت های بشاش و مهربان محروم نشوم .

چند روزیکه گذشت ، انس و الفت عجیبی به آن ها پیدا کردم . بخصوص نماز خواندن و دعاهای شبانه شان بسیار دلنشین بود . برایم خیلی سخت بود که نتوانستم در عبادت هم مثل غذا خوردن و خوابیدن با آن ها شریک شوم . آخرین شبی که با هم بودیم ، خواب به چشمانم نمی آمد . دلم گرفته بود و خیرۀ آسمان پر ستاره بودم . چه بسیار شب ها مه به تنهایی گوشه ای می خوابیدم و به آسمان پر ستاره خیره می شدم . اما آن شب کسانی که کنار من خوابیده بودند ، تنهایی مرا پر کرده بودند . نسبت به هیچ کس در طول زندگی چنین محبت و کششی احساس نکرده بودم .

مطمئن بودم ایمان و خلوص این چهارده مرد شیعه است که مرا چنین تحت تأثیر قرار داده است . آن ها کجا و من کجا ؟

من با افراد زیادی از هر دین و مذهبی همراه شده بودم . حتی کسانی که سنی و از مذهب خودم بودند ، با من چنین رفتار نکرده بودند . ناگهان شهابی از آسمان گذشت .

آسمان پر ستاره و آن شهاب و التهاب درونی مرا یاد خاطره ای دور انداخت ، خاطره ای که هر چه فکر کردم، به یادم نیامد . به مغزم فشار آوردم ، آنقدر که چشمانم سنگین شد و به خواب رفتم :

در بهشت بودم . کنار درختان بزرگی به رنگ های مختلف و میوه های گوناگون . عجیب اینکه ریشۀ درختان در هوا بود و شاخه شان در دسترس ، به صورتی که می توانستم به راحتی از هر میوه ای بچشیم و بخوریم . چهار نهر از اطرافم می گذشت ، در یکی شربت بود و در دیگری شیر و در دوتای دیگر عسل و آب جاری بود .

کافی بود خم شوی و از هر کدام که می خواهی بنوشی . مردان و زنان خوش صورت از آن میوه ها می خوردند و از نوشیدنی ها می نوشیدند . دست دراز کردم تا من م میوه ای بچشم ، اما ناگهان میوه ها از دسترس من دور شدند . خواستم آب و شربت و عسل و شیر بنوشم ، اما تا خم شدم ، جوی ها چنان عمق یافتند که از دسترس من دور شدند .

 از آن جماعت پرسیدم : « چرا شما به راحتی می خورید و می آشامید اما من نتوانستم ؟ »

گفتند : « زیرا تو هنوز پیش ما نیامده ای ؟ »

ناگهان عده ای سپید پوش را دیدم که پیش می آیند

و زمزمه هایی را شنیدم که می گفتند : « بانوی ما دخت پیامبر فاطمۀ زهرا (س) است که می آید . »

ملائکه بسیاری اطراف دخت پیامبر بودند و هر لحظه به تعدادشان افزون می شد .وقتی دخت پیامبر نزدیک شدند ، کنارشان جوانی بلند قامت و چهارشانه را دیدم که صورتش به نظرم آشنا می آمد . مرا که دید تبسمی دلنشین کرد . چشمم به خال گونه اش افتاد ، ناگهان به یاد آن صحرا و تشنگی و سرور افتادم . در خواب به خود لرزیدم . زمزمۀ مردم را شنیدم

 که می گفتند : « او، محمد بن حسن ، قائم منتظر است . »

مردم برخاستند و سلام کردند بر حضرت فاطمه (س) . من هم ایستادم

و گفتم : « السلام علیک یا بنت رسول الله »

گفتند : « و علیک السلام ای محمود ! تو همان کسی نیستی که این فرزندم تورا از عطش نجات داد ؟ »

گفتم : « بله ، او سرور و ناجی من است . »

گفتند : « نمی خواهی تحت ولایت او درآیی ؟ »

گفتم : « این آرزوی من است ؟ »

حضرت تبسمی کردند و گفتند : « بشارت بر تو باد که رستگار شدی . »

نگاه سرور مرا به یاد عمری انداخت که بی یاد او گذشته بود . پشیمان جلو دویدم و خواستم دست اورا بگیرم و طلب بخشش کنم که بیدار شدم .

جعفر آرام شانه هایم را می مالید و صدایم می کرد . هوشیار که شدم گفتم : « خواب امامتان را دیدم و خواب دخت پیامبر را . »

جعفر گفت : آرام باش و همه چیز را تعریف کن . »

آب به خوردم دادند . حالم که جا آمد ، ماجرا را از اول ، از آن صحرای برهوت و معجزۀ سرور تعریف کردم تا به این خواب رسیدم . سیاح مرا در آغوش کشید و گفت : « الحق که بوی بهشت می دهی . فردا باید با ما به مرقد امام موسی بن جعفر بیایی و شیخ ما را ببینی . از همان ساعت که دیدمت ، با تو احساس دوستی مردم و حالا دلیلش را می دانم که چرا . »

به گریه افتادم . دست هایش را گرفتم و برچشمانم گذاشتم . خواستم پاهایش را ببوسم که نگذاشت . در آغوشم گرفت و هر دو گریه کردیم .

فردا به مرقد امام موسی بن جعفر (ع) رفتیم . یکره خدا رو شکر می کردم که مرا هدایت کرده است . خدّام مرقد به استقبال ما آمدند و گفتند شیخ از صبح بی تاب است و می گوید مردی محمود نام در راه است . می اید تا به دوستداران امام عصر ملحق شود ، و به ما حکم کرده که اورا تکریم و احترام بسیار کنیم و به نزد شیخ ببریم . همراهانم به شنیدن این سخن به سر زدند و گریستند . به خود نبودم . جعفر بازویم را گرفت و

گفت : « بیا برادر ! خوشا به حالت که خدا و ائمه این طور هوایت را دارند . شفاعت ما را هم بکن . »

نشستم . قدرت حرکت نداشتم . شنیدم که شیخ می آید .

و بلندم کرد و چنان دوستانه و مشفقانه مرا در آغوش گرفت که انگار سالهاست می شناسدم . آنقدر به نظرم آشنا می آمد که نمی توانستم چشم ازش بردارم .

آن چشم ها و ابروهای به هم پیوسته و آن لب های کشیده و همیشه متبسم . مرا یاد کسی می انداخت که ... اما کی؟ این چهره آشناتر از آن است که ....

گفتم : « ای شیخ ، خوابی دیده ام و ماجرایی دارم که ... »

حرفم را برید و گفت : « می دانم . هم خوابت را می دانم ، هم اسم و رسمت را و هم ماجرایی را که بر تو رفته . دیشب بانوی ذو عالم حضرت فاطمه (س) به خواب من هم آمدند و گفتند که رفیق و یار بیابان و عطشت خواهد آمد تا آن طور که فرزندم وعده داده بود ، او جزء یاران ما درآید . حالا مرا شناختی ؟ »

دلم می خواست از شوق فریاد بکشم . صورتش را در حلقۀ دستانم گرفتند و در چشمانش خیره شدم .

گفتم : « احمد عزیزم ! دوست من . همان شیخی که درباره اش شنیده ام ؟ »

گفت : « من سال ها پیش شیعه شدم و باید بگویم که باز هم سرورمان را دیدم و گله کردم که پس کی یار مرا به من می رسانی که شکر خدا دعایم برآورده شد و حال تو اینجایی . »

چه می توانستم بگویم ؟ پیشانی اش را بوسیدم و شکر کردم به درگاه خدایی که مرا قابل دانست و به راه حق هدایت کرد .

 

 

بخش (7)

 

مدتی بود محمود فارسی سکوت کرده و خیرۀ من بود به خود آمدم و ناگهان به یاد چهاردهمین روایت افتادم و گفتم : « عجیب نیست که چهاردهمین روایت من مربوط به معصوم چهاردهم ، حضرت قائم (ع) باشد . »

محمود فارسی دستم را با هر دو دست گرفت و در چشمانم خیره شد . در سایه روشن غرب ، نگاهش برق عجیبی داشت . با صدایی پرطنین اما لرزان گفت : « نه ، عجیب نیست دوست من ، اگر به حضور آن غایب بزرگوار ایمان بیاوری ، هیچ معجزه ای از او بعید نیست . »

خم شدم دستانش را بوسم . نگذاشت . در عوض سرم را پیش کشید و پیشانی ام را بوسید . دستم از شوق آنکه چهاردهمین روایت را بنویسم ، می سوخت و وقت زیادی هم باقی نمانده بود . پس سراسیمه از جا برخاستم و اذن رفتن خواستم . محمود فارسی خندید و

 گفت : « نامش را بگذار آن که زودتر رفت و آن که دیرتر آمد . »

گفتم : « دلهایمان چه به هم راه دارد ! »

گفت : « عجیب نیست . چون هر دو تحت ولایت اوییم . »

 

 

 

پایان

 

پیام خاک زیر پای شما افشین ابراهیمی

از شما متشکرم از اینکه تا پایان این داستان آموزنده بنده را همراهی کردید

و با نظراتتون بنده حقیر را شرمنده و البته دلگرم کردید

امیدوارم از این داستان لذت برده باشید

و نکته هایی که در این داستان بود امیدوارم بهره وری لازم را برده باشید

از همه ی دوستانم متشکرم

و امیدوارم شما ها هم مانند محمود فارسی و احمد که حضرت فاطمه (س) بشارتشون داد

یک روزی هم در خواب شما بشارت بهشت را بدهد

از همه ی شما التماس دارم

این آخرین داستان را در تاریخ 11/3/90

ساعت 12 بامداد

به پایان رساندم

و اگر خداوند متعال توفیق نوشتن چنین داستان هایی را به بنده حقیر عطا کرد

در چند وقت آینده شروع به نوشتن چنین داستانی خواهم کرد

اگر مایلید چنین داستانهایی را بشوید حتما در نظرات خود در درج کنید

دوستار شما : افشین ابراهیمی

 

 

جستجو در مطالب:



بر اساس قانون جرایم رایانه ای ، هرگونه کپی برداری از مطالب این وب ، غیر قانونی می باشد و پی گرد قانونی دارد!
تمامی حقوق مادی و معنوی " جرعه وصال " برای " افشین ایراهیمی " محفوظ است!
: